تبليغاتX
.:: تــــــکـــــنـــــاز 0711 ::.

taknaz0711

حمید رضا

taknaz0711

http://taknaz0711.blogfa.com

.:: تــــــکـــــنـــــاز 0711 ::.

.:: تــــــکـــــنـــــاز 0711 ::.

.:: تــــــکـــــنـــــاز 0711 ::.



بازم یه عاشق وبلاگ ساخته کمی تا قسمتی عاشق...!

.:: تــــــکـــــنـــــاز 0711 ::.

کمی تا قسمتی عاشق...!
.:***آتیییییییییییش***:.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 19:54 توسط حمید رضا |
~~~~~~~~~~سلام سلام~~~~~~~~

*****عیدتون مبارک خوشکلا****

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 19:51 توسط حمید رضا |
تلاش کن!

 

 

 

                                                                                                     تلاش کن...

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 11:5 توسط حمید رضا |
مشهورترين بخش منشور كوروش هخامنشي
    مشهورترين بخش منشور كوروش هخامنشي

 
منم كوروش ،شاه جهان ،شاه بزرگ ، شاه دادگر، شاه بابل،شاه سومر و اكد ،شاه چهار گوشه ي جهان . پسركمبوجيه ،شاه بزرگ ... نوه ي كورش،شاه بزرگ .... نبيره ي چيش پيش ،شاه بزرگ ....آنگاه كه بدون جنگ وپيكار وارد بابل شدم ، همه ي مردم گام هاي مرا با شادماني پذيرفتن. در بار گاه پادشاهان بابل بر تخت شهرياري نشستم،مردوك خداي بزرگ، دلهاي پاك مردم بابل را متوجه من كرد... زيرا من او را ارجمند وگرامي داشتم .ارتش بزرگ من به آرامي وارد بابل شد .نگذاشتم رنج وآزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد . وضع داخلي بابل و جايگاه هاي مقدسش قلب مرا تكان داد ... من براي صلح كوشيدم . من برده داري را بر انداختم ، به بدبختي هاي آنان پايان بخشيدم .فرمان دادم كه همه ي مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند.فرمان دادم كه هيچكس اهالي شهر را از هستي سافط نكند.. مردوك خداي بزرگ از كردار من خشنود شد و بركت ومهرباني اش را ارزاني داشت. ما همگي شادمانه و در صلح وآشتي مقام بلندش را ستوديم ...من همه شهر هايي را كه ويران شده بود از نو ساختم . فرمان دادم تمام نيايشگاههايي را كه بسته شده بود،بگشايند.همه خدايان اين نيايشگاهها را به جاهاي خود باز گردانم.همه ي مردماني را كه پراكنده و آواره شده بودند،به جايگاه هاي خود برگرداندم و خانه هاي ويران آنان را آباد كردم.همچنين پيكره خدايان سومر واكد را كه نبونيد، بدون واهمه از خداي بزرگ، به بابل آورده بود ، به خشنودي مردوك خداي بزرگ و به شادي و خرمي به نيايشگاه هاي خودشان باز گرداندم ، باشد كه دلها شاد گردد.بشود كه خداياني كه آنان را به جايگاه هاي مقدس نخستين شان باز گرداندم، هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم زندگاني بلند خواستار باشند...خداي بزرگ برايم زندگاني بلند خواستار باشند ....من براي همه ي مردم ،جامعه اي آرام مهيا ساختم و صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم .

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 22:8 توسط حمید رضا |
e-mail از دیار باقی....!!!

ایمیل از دیار باقی

 

روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است .

 تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد .

 در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند .

 اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:

گيرنده : همسر عزيزمموضوع : من رسيدم

ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش آنها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم .

همه چيز براي ورود تو  روبراهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه .

 

   نویسنده : ناشناخته

                                                         سلامت شاد و موفق باشید

                                                      در پناه خالق یکتا

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 21:50 توسط حمید رضا |
اموزش زبان.....
              آموزش زبان ترکی در 3 ثانیه

 1- هرگاه حرف ب ساکن قبل از ر بیاید جای آنها عوض می شود:مثال: کبریت <-- کربیت تبریز <-- تربیز 2- حرف گ در اول کلمه ق و در سایر موقعیتها ج ادا میشود: مثال: گازوئیل <-- قازوئیل تگرگ <-- تجرج کامپیوتر <-- قامپیوتیر 3- گاه حرف ه در آخر کلمه به ی و در برخی انواع گویش به صدای او تبدیل میشود: مثال: گوجه فرنگی <-- قوجی فرنجی (یا همان گیرمیز بادمجان) ماهی تابه <-- مایتابو 4- صدای ق به صدای گ و حرف گ در اول کلمه با صدای ق ادا می شود. در برخی موارد ق حذف میشود: مثال: قند <-- گند گلابی <-- قلابی آقای رئیس <-- آی رئیس 5- گاه حرف ی بعد از حرف با صدای کسره با صدای و تلفظ میشود: مدیر<-- مدور 6- بعد از حروفی که در کلمه با صدای کسره ادا میشوند یک ی اضافه میشود: مثال: مثال <-- میثال ابتدا <-- ایبتیدا چراغ <-- چیراگ 3- حرف ک هیچگاه با صدای ک ادا نشده و بسته به موقعیت حرف در کلمه، موقعیت کلمه در جمله، نوع وضع عصبی گوینده، محل تولد گوینده، وضع آب و هوا و ... با صدای ش خ چ ق ادا شده و گاه اصلا ادا نمی شود: مثال: من به تک تک سوالات شما پاسخ خواهم داد <-- من بی تشتچ سوالات شما پاسخ خواهم داد. مرتیکه کثافت درست رانندگی کن <-- مرتیچه چثافت درست رانندجی قن سلام آقای دکتر <-- سلام آی دتر زبان بیسیک <-- زبان بیسیخ چکار می کنی؟ <-- چخار موقونو ؟ 4- معمولا افعال در حالت اول شخص به صورت دوم شخص بیان میشوند. من با شما نبودم <-- من به شما نبودی ! 5- ضمیر ملکی متصل دوم شخص به صورت سوم شخص بیان میشود: حالت خوبه ؟ <-- حالش خوبی ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 12:14 توسط حمید رضا |
نیمه شرافتمندانه زندگی!

نیمه شرافتمندانه زندگی

هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول
ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم.

 ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود و.....

          متن کامل در ادامه مطلب+

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 12:8 توسط حمید رضا |
خنده داره؟........تاسف اوره؟

تاسف آوره

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

 

چقدر خنده داره که 100  هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

 

چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد یا کلیسا طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!

 

چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

 

چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می  کنیم و آزرده خاطر می شیم!

 

چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن یا کتاب مقدس سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

 

چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی مثل کلیسا یا مسجد تمایل داریم!

 

چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

 

چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان کتب مقس و قرآن رو به سختی باور می کنیم!

 

چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری  در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!

 

چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی  رو  می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!

 

به نظر شما خنده داره یا تاسف اوره؟

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 10:45 توسط حمید رضا |
الفبای زندگی

الفبای زندگی

 

A – Accept : پذیرا باشید:

دیگران را همانگونه که هستند بپذیرید ، حتی اگر برایتان مشکل باشد که عقاید ، رفتارها و نظرات آنها را درک کنید.


B - Break away : خودتان را جدا سازید:

 

اینو بخاطر کسای می زارم که ادعا می کنن من مطالب وبمو از وبلاگای دیگه می دزدم. اقا محسن اگه تونستی این مطلبو تو یه وب پیدا کنی اون موقع می تونی ادعا کنی که من مطلب دزدم!!!!!!

             متن کامل در ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 12:42 توسط حمید رضا |
ردپای خداوند...
                          ردپای خداوند

دیشب رویای داشتم
    
خواب دیدم بر روی شنها راه می روم
    
همراه با خود خداوند

     
    
و برروی پرده ی شب
    
تمام روزهای زندگی ام را، مانند فیلمی می دیدم


    
همان طور که به گذشته ام نگاه می کردم
    
روز به روز زندگی را،
    
دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد


   
 یکی مال من یکی از آن خداوند
   
 راه ادامه یافت تمام روزهای تخصیص یافته خاتمه یافت
    
آنگاه ایستادم و به عقب نگاه کردم


    
در بعضی  از جاها فقط یک رد پا وجود داشت
    
اتفاقا ،آن محلها مطابق با سخت ترین روزهای زندگی من بود
    
روزهایی با بزرگترین دردها،رنج ها،ترسها و.....

     آنگاه از او پرسیدم

     خداوندا،تو به من گفتی در تمام ایام زندگی ام با من خواهی بود

     و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم

     خواهش می کنم به من بگو چرا در آن لحظلات درد آور مرا تنها گذاشتی؟ 

     خداوند پاسخ داد:

    (فرزندم تو را دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود

    من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت

    نه حتی برای لحظه ای

    و من چنین نکردم

    هنگامی که در آن روزها یک رد پا بر روی شن ها دیدی

    من بودم که تو را به دوش می کشیدم)

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 12:33 توسط حمید رضا |
دوستت دارم.....!
تکناز
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 11:12 توسط حمید رضا |
به شمع می مانی!!!!
                                     تو به شمع می مانی

 

تقدیم به بهترین ها

شمعی روشن کن و به تماشای آن بنشین.

آیا گمان می کنی شمع در خطی عمودی به پایین می رود و تمام می‌شود ؟

اگر پاسخ تو مثبت باشد .....

                      متن کامل در ادامه مطلب....

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 10:57 توسط حمید رضا |
داستان رز!!!
در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمودو.....

                         داستان کامل در ادامه مطلب.......

حتما بخونید جالبه!!

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 9:26 توسط حمید رضا |
تکناز
تکناز
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 12:1 توسط حمید رضا |
به راحتی میشه.........ولی....!
                                             به راحتی میشه.......ولی...!

 

به راحتی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد ولی به سختی می شه در قلب او جایی پیدا کرد.
به راحتی میشه در مورد اشتباهات دیگران قضاوت کرد ولی به سختی می شه اشتباهات خود را پیدا کرد
.
به راحتی میشه بدون فکر کردن حرف زد ولی به سختی می شه زبان را کنترل کرد
.
به راحتی میشه کسی را که دوستش داریم از خود برنجانیم ولی به سختی می شه این رنجش را جبران کنیم
.
به راحتی میشه کسی را بخشید ولی به سختی می شه از کسی تقاضای بخشش کرد
.
به راحتی میشه قانون را تصویب کرد ولی به سختی می شه به آن ها عمل کرد
.
به راحتی میشه به رویاها فکر کرد ولی به سختی می شه برای بدست آوردن یک رویا جنگید
.
به راحتی میشه هر روز از زندگی لذت برد ولی به سختی می شه به زندگی ارزش واقعی داد
.
به راحتی میشه به کسی قول داد ولی به سختی می شه به آن قول عمل کرد
.
به راحتی میشه دوست داشتن را بر زبان آورد ولی به سختی می شه آنرا نشان داد

به راحتی میشه اشتباه کرد  ولی به سختی می شه از آن اشتباه درس گرفت.
به راحتی میشه گرفت ولی به سختی می شه بخشش کرد
.
به راحتی میشه یک دوستی را با حرف حفظ کرد ولی به سختی می شه به آن معنا بخشید
.
و در آخر
:
به راحتی میشه این متن را خوند ولی به سختی می شه به آن عمل کرد...

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 10:51 توسط حمید رضا |
ببخشید شما ثروتمندید؟
                          boy

                            ببخشید شما ثروتمندید؟

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس

 هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرك پرسید:«ببخشین خانم! شما كاغذ باطله دارین»

كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود.

 گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم براتون درست كنم.»

 آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین»؟!

 نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»

 دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»

 آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم.

 لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 10:44 توسط حمید رضا |
ضری المثلهای ازدواج در ملتهای مختلف!


١-هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشم هايت.( ضرب المثل آلمانی)


٢ - مردی كه به خاطر " پول " زن می گيرد، به نوكری می رود. ( ضرب المثل فرانسوی )


۳- لياقت داماد ، به قدرت بازوی اوست . ( ضرب المثل چينی )


۴- زنی سعادتمند است كه مطيع " شوهر" باشد. ( ضرب المثل يونانی )


٥- زن عاقل با داماد " بی پول " خوب می سازد. ( ضرب المثل انگليسی )


٦- زن مطيع فرمانروای قلب شوهر است. ( ضرب المثل انگليسی )


٧- زن و شوهر اگر يكديگر را بخواهند در كلبه ی خرابه هم زندگی می كنند. ( ضرب المثل آلمانی )

٨ - داماد زشت و با شخصيت به از داماد خوش صورت و بی لياقت . ( ضرب المثل لهستانی )

٩- دختر عاقل ، جوان فقير را به پيرمرد ثروتمند ترجيح می دهد. ( ضرب المثل ايتاليايی)


١٠ -داماد كه نشدی از يك شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته ای .( ضرب المثل فرانسوی )

١١- دو نوع زن وجود دارد؛ با يكی ثروتمند می شوی و با ديگری فقير. ( ضرب المثل ايتاليايی )

١٢- در موقع خريد پارچه حاشيه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقيق كن . ( ضرب المثل آذربايجانی )

١٣- برا ی يافتن زن می ارزد كه يك كفش بيشتر پاره كنی . ( ضرب المثل چينی )

١٤- تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصيل انتخاب كن . ( ضرب المثل چينی )

١٥- اگر خواستی اختيار شوهرت را در دست بگيری اختيار شكمش را در دست بگير. ( ضرب المثل اسپانيايی)

١٦- اگر زنی خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه دار . ( ضرب المثل تركی )

١٧- ازدواج مقدس ترين قراردادها محسوب می شود. (ماری آمپر)

١٨- ازدواج مثل يك هندوانه است كه گاهی خوب می شود و گاهی هم بسيار بد. ( ضرب المثل اسپانيايی )

١٩- ازدواج ، زودش اشتباهی بزرگ و ديرش اشتباه بزرگتری است . ( ضرب المثل فرانسوی )

٢٠- ازدواج كردن وازدواج نكردن هر دو موجب پشيمانی است . ( سقراط )

٢١- ازدواج مثل اجرای يك نقشه جنگی است كه اگر در آن فقط يك اشتباه صورت بگيرد جبرانش غير ممكن خواهد بود. ( بورنز )

٢٢- ازدواجی كه به خاطر پول صورت گيرد، برای پول هم از بين می رود. ( رولاند )

٢٣- ازدواج هميشه به عشق پايان داده است . ( ناپلئون )

٢٤- اگر كسی در انتخاب همسرش دقت نكند، دو نفر را بدبخت كرده است . ( محمد حجازی)

٢٥- انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نيست ، ولی می توانيم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب كنيم . ( خانم پرل باك )

٢٦- با زنی ازدواج كنيد كه اگر " مرد " بود ، بهترين دوست شما می شد . ( بردون)

٢٧- با همسر خود مثل يك كتاب رفتار كنيد و فصل های خسته كننده او را اصلاً نخوانيد . ( سونی اسمارت)

٢٨- برای يك زندگی سعادتمندانه ، مرد بايد " كر " باشد و زن " لال " . ( سروانتس )

٢٩- ازدواج بيشتر از رفتن به جنگ " شجاعت " می خواهد. ( كريستين )

٣٠- تا يك سال بعد از ازدواج ، مرد و زن زشتی های يكديگر را نمی بينند. ( اسمايلز )

 

خوب حالا می تونید ازدواج کنید

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 9:37 توسط حمید رضا |
بی وفایی...!
 خواب ناز بودم شبی   

                دیدم کسی در میزند

                          در را گشودم روی او

                                     دیدم غم است در میزند

   ای دوستان بی وفا

             از غم بیاموزید وفا.....

                       غم با همه بیگانگی

                                   هر شب به من سر میزند

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 9:40 توسط حمید رضا |
ضد حال یعنی......

سلام

درسته وبلاگم یه وبلاگ عاشقونه هست ولی یه چند تا مطلب طتز هم کنارش بگیم بد نیست.

بعضی مورد هاشو واقعا حرف دل منو زدن:ضد حال یعنی فیلم ژاپنی...

 

 

ضدحال يعنی وقتی منتظر فيلم مورد علاقت هستی برق بره!
ضدحال يعنی بعد از کلی مصيبت که بابات برات موبايل ثبت نام کرده همه سيمکارتا بياد جز مال تو!
ضدحال يعنی يه جلسه سر کلاس نری فقط همون يه جلسه استاد حضور غياب کنه!
ضدحال يعنی با شکم گرسنه بریتو صفژتون تموم کرده باشن!
ضدحال يعنی يه هفته قبل از اينکه جشن تولد بگيری خاله مامانت فوت کنه!
ضدحال يعنی قبض تلفن بياد ....... تومن!
ضدحال يعنی بعد از کلی مخ زدن تو اينترنت همينکه بيای به نتيجه برسی اشتراکت تموم بشه !
ضدحال يعنی با.۹.۷۵ افتادن!
ضد حال يعنی يه مانتو خوشگل بخری همون روز اول گير کنه به صندلی پاره بشه!
ضدحال يعنی صبح ساعت ۷ بری سر کلاس استاد نياد!
ضدحال يعنی شرطی بيدل بزنی امتيازت بشه ۲۵!
ضدحال يعنی بعد اينکه کلی افه زبان اوومدی نمره زبانت بشه۱۰
ضدحال يعنی داداش کوچیکت ۲شاخه مودمو اشتباهن بزنه تو پريز برق!
ضد حال يعنی بری عروسی خانمها و اقايون جدا باشن!
ضدحال يعنی تو اتاقت فيلم نگاه ميکنی همينکه ميرسه جای.........مامان بياد تو!
ضدحال يعنی نفر ۱۱کنکور شدن!
ضدحال يعنی کارگردان شدن حنا مخملباف!
ضدحال يعنی کاندید شدن رفسنجانی برای انتخابات مجلس!
ضدحال يعنی خواننده شدن میناوند!
ضدحال یعنی حسنی امام جمعه ارومیه!
ضدحال يعنی فیلم ژاپنی!
ضدحال یعنی عشق یه طرفه!
ضدحال یعنی گل خوردن دقیقه ۹۰!
ضدحال یعنی صبح روزی که با دوستات میخوای بری کوه بارون بیاد!
ضدحال یعنی از سرویس دانشگاه جا موندن!
ضدحال یعنی با ماشین بابا جریمه شدن!
ضدحال یعنی سلام کنی جوابتو ندن!
ضدحال یعنی عینکت سر جلسه امتحان بیفته زمین بشکنه!
ضد حال یعنی سر جلسه امتحان خدکارت تموم بشه!
ضدحال یعنی تاکسی سوار شی وسط راه بنزین تموم کنه!
ضدحال یعنی دفترچه تلفنتو گم کنی!
ضد حال یعنی اونیکه خیلی دوستش داری رونتونی ببینی!
ضدحال يعنی درس رو بلد نباشي و پنج دقيقه مونده به زنگ تفريح استاد اسمتو صدا كنه!
ضدحال يعنی يك قدمي خط پايان مسابقه دو به زمين بيفتي و آخر بشي!
ضدحال يعنی روز آخر خدمت سربازي اضافه خدمت بخوري!
ضدحال يعنی سر سفره عقد عروس خانوم بگه ن

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 9:52 توسط حمید رضا |
20 روش عاشقانه!!!
1- هميشه نسبت به هم مؤدب باشيد، اين کار بسيار آسان است و در کيفيّت روابط‌‌تان تفاوت چشم‌گيري ايجاد مي‌کند.

2- زماني که براي نخستين بار همسرتان را ديديد و عاشقش شديد را به ياد بياوريد و نامه عاشقانه‌اي برايش بنويسيد و طي آن جزئيات آن خاطره را برايش بازسازي نماييد.

3- داخل اتومبيل همسرتان يادداشتي بگذاريد که روي آن نوشته شده : «عشق توست که چرخ‌هاي دنيا را مي‌چرخاند».

4- وقتي در هواي سرد با هم قدم مي‌زنيد کت‌تان را درآورده و بر روي شانه‌هايش بيندازيد.

5- به او بگوييد با تمام افرادي که تاکنون ديده‌ايد تفاوت چشم‌گيري دارد. اين موضوع در روابط‌تان تحوّل شگفت‌انگيزي به وجود خواهد آورد.


(يک زن خوب، الهام‌بخش مرد است. يک زن فوق‌العاده، نظر مرد را جلب مي‌کند، يک زن زيبا، مرد را شيفته خود مي‌کند. يک زن دل‌سوز، قلب مرد را مي‌ربايد...)
6- به پاس قدرداني از زحماتش، دستش را ببوسيد.

7- فکر کنيد که ديگر محبوب‌تان را نخواهيد ديد و پس از آن نامه عاشقانه بلندبالايي برايش بنويسيد و به او بگوييد او و عشقش براي شما چه معنا و جايگاهي دارد.

8- در کمد لباس‌هايش عطر بپاشيد.

9- اگر دلتان مي‌خواهد احساساتي برخورد کند، شما نيز با او احساساتي‌تر باشيد.

10- زمان، دل‌هاي شکسته را درمان مي‌کند!

11- به نقطه ضعف‌هاي همسرتان پي ‌ببريد و زماني که بين شما مشکلي پيش مي‌آيد، انگشت روي آنها نگذاريد.

12- دفترچه‌اي از حوادث جالبي که برايتان رخ داده است درست کنيد و زماني که او نياز به کمي تجديد روحيه و تفريح دارد آن را در اختيارش بگذاريد.

13- همين امشب به هنگام صرف شام در دهان همسرتان لقمه بگذاريد.

14- با او مانند يک انسان رفتار کنيد نه يک شيء.

15- با او به عنوان مهم‌ترين شخصيّت دنيا برخورد کنيد.


(در صورتي که با افرادي که دوستشان داريد هم‌دردي کنيد، آنها بيشتر مجذوب شما مي‌شوند).
16- براي حفظ سلامتي‌اش از هيچ‌کاري دريغ نکنيد.

17- وقتي روز بدي را پشت سر گذاشته‌ايد سرتان را روي شانه‌هاي او بگذاريد و يک دل سير گريه کنيد.

18- با همديگر از فرزندانتان مراقبت کنيد.

19- هرگاه مي‌خواهد از خانه خارج شود تا جلوي در خانه دنبالش رفته و او را بدرقه کنيد.

20- هرگاه يک مشاجره لفظي بين شما پيش آمد زود همه چيز را فراموش کنيد.
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 8:2 توسط حمید رضا |
دست های کودکی...
با دست هاي کودکي
کاسه هاي آب را
به بدرقهء
قدم هاي تا شهادت برديم
...

اشک هاي مادر
نويد فتحي دوباره داشت
فتحي از کرخه
تا تنهايي مادر
...

با دست هاي کودکي
دست تکان مي داديم
براي کاروان هايي که
پرچم هاي
سبز و سپيد و سرخ را افراشته بودند
...

با دست هاي کودکي
اشک هاي انتظار مادر را
پاک مي کرديم
و با غرور
به خروج کاروان ها از شهر
خيره مي مانديم
...

با دست هاي کودکي
دعا مي کرديم
به زبان کودکي
...
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 7:45 توسط حمید رضا |
فرق نیمرو درست کردن دخترها و پسر ها...!!
       

دخترها

۱.توی ماهيتابه روغن ميريزن
۲.اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
۳.تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توی ماهيتابه ميريزن
۴.چند دقيقه بعد نيمروی آماده رو نوش جان ميكنن

پسرها

۱.توی كابينتهای بالايی آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
۲.توی كابينتهای پايينی دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
۳.ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن
۴.توی ماهيتابه روغن ميريزن
۵.توی يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
۶.يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
۷.چند تا فحش ميدن
۸.دنبال كبريت ميگردن
۹.با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوی سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
۱۰.ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی ميداد!
۱۱.ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعی ميريزن
۱۲.تخم مرغی كه از روی كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
۱۳.چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
۱۴.ميرن سراغ بقالی سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
۱۵.تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
۱۶.روغن سوخته رو ميريزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهيتابه ميريزن
۱۷.تخم مرغها رو ميشكنن و توی ماهيتابه ميريزن
۱۸.دنبال نمكدون ميگردن
۱۹.نمكدون خالی رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
۲۰.دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
۲۱.نمكدون رو پر از نمك ميكنن
۲۲.صدای گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
۲۳.نمكدون رو روی ميز ميذارن و محو تماشای فوتبال ميشن
۲۴.بوی سوختگی رو استشمام ميكنن و ميدون توی آشپزخونه
۲۵.چند تا فحش ميدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل ميريزن
۲۶.توی ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
۲۷.با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم ميزنن
۲۸.صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
۲۹.سريع برميگردن توی آشپزخونه
۳۰.تخم مرغهايی كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل ميريزن
۳۱.ماهيتابه رو ميندازن توی سينك
۳۲.دنبال ظرفهای مسی ميگردن
۳۳.قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
۳۴.چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
۳۵.ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
۳۶.چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
۳۷.ياد غذا ميفتن و ميدون توی آشپزخونه
۳۸.روی باقيماندهء تخم مرغی كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
۳۹.چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
۴۰.نمكدون شكسته رو توی سطل ميندازن
۴۱.قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
۴۲.چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
۴۳.با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
۴۴.پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
۴۵.نيمروی آماده رو جلوی تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:39 توسط حمید رضا |
من حاکم بودم

در بازی عشقمان حکم دل بود و همه کارتهای سر در دستان تو بود................من باختم!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:15 توسط حمید رضا |
...!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:1 توسط حمید رضا |
برای تو که ناشناسی...!
با تو لحظه هام پر از نور
بي تو تاريكه و سرده
مثل خورشيد وجودت
دنيا دور تو مي گرده
گلهاي سرخ تو باغچه
همشون ارزوني تو
منو از خودم گرفته
عشق آسموني تو
همه ي ترسم از اينه
تو رو از دست بدم آخر
نبايد عقربه ها رو
بذارم برن جلوتر
كاشكي خيلي پيش از اينها
عشق من،تو رو مي ديدم
آخه من تو شهر چشمات
به خود خودم رسيدم

با تو لحظه هام پر از نور
بي تو تاريكه و سرده
مثل خورشيد وجودت
دنيا دور تو مي گرده
گلهاي سرخ تو باغچه
همشون ارزوني تو
منو از خودم گرفته
عشق آسموني تو
همه ي ترسم از اينه
تو رو از دست بدم آخر
نبايد عقربه ها رو
بذارم برن جلوتر
كاشكي خيلي پيش از اينها
عشق من،تو رو مي ديدم
آخه من تو شهر چشمات
به خود خودم رسيدم

با تو لحظه هام پر از نور
بي تو تاريكه و سرده
مثل خورشيد وجودت
دنيا دور تو مي گرده
گلهاي سرخ تو باغچه
همشون ارزوني تو
منو از خودم گرفته
عشق آسموني تو
همه ي ترسم از اينه
تو رو از دست بدم آخر
نبايد عقربه ها رو
بذارم برن جلوتر
كاشكي خيلي پيش از اينها
عشق من،تو رو مي ديدم
آخه من تو شهر چشمات
به خود خودم رسيدم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 9:45 توسط حمید رضا |
از خالی پوچ!

در تک تک لحظه های خالی از بی شرمی

می توان در کنار لحظه های خالی از یک لبخند

و در شروعی تازه , یک چشم به هم زدن

با هم به امواج دریای خالی از یک قطره آب و اشک نگاه کرد

آیا می توان خاطرات را هم خالی کرد از ذهن پوچ یک کودک نا بالغ ؟؟

خنده را افسون کرد و رو رفت به جای یک خاطره در ساعت ۲۰:۳۰

نگاه کن به مردی که شبها ولگردانه نعشه است ار بوی تریاک سوخته

او نمی خندد و بی خاطره نعشه

تو به یاد خاطراتم بمان ای نعشه از یک لبخند

خنده هایم را به پاکی دریای بی آب به لبخنده بی دلی فروختی

من نعشه ی خندهای باز مانده ای از تو بی خواب در ربودم

من خالی از پوچم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:46 توسط حمید رضا |

گفت فرق رويا با آرزو چيست ؟ گفتم آرزو يک حقيقت نزديک است ولی رويا يک آرزوی شيرين دست

نيافتنی . گفت من رويا هستم يا آرزو؟ گفتم رويای که به حقيقت پيوستن آن يک آرزوی شيرين است

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:20 توسط حمید رضا |

 شب هاي بلند بي عبادت چه کنم؟تن من به گناه کرده عادت چه

کنم؟ياران همه گويند خدا مي بخشد!   گيرم که ببخشد,ز خجالت چه کنم؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:20 توسط حمید رضا |
دعــــــــــــــــــا کـــــــــــــــــــن!

من و تو از یک تبار بودیم ... از طافیه فراموش شدگان ... از قبیله سوته دلان ... من آمده بودم رسم دل انگیز عاشقی را بر روی سینه تو حک کنم اما نشد و تو خوب میدانی که در آن شوره زار بی عاطفه چه کاشتی ... مرا نخواستی ...!

من و تو دو خط موازی هستیم که حتی با شکسته شدن من هم به یکدیگر نمیرسیم ...

تو به راه خود رفتی و قافله سالار جادها شدی و من سرنوشت خود را میان هزاران راه نرفته گم کردم ...

من از نژاد شیشه بودم و شکستنی ...

تو از نژاد جاده بودی و رفتنی ...

 

میگن دعای دوست در حق دوست

زود گیرا میشه

تو هم اگه دوست داشتی

برام

دعـــــــــا کــــــــــــن ... !

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 8:48 توسط حمید رضا |
دست نوشته های ذهنم!

چند سالی بود که هر روز دیوار حیاطمون اسمهایی می نوشتم و با چشمان بسته انگشتم را

ا سعی داشتم روی یکی از آنها بگذارم تا اسم معشوقم را دریابم.اما در این چند سال

 انگشتم

 به نقطه ای خالی از دیوارمی رفت.دیگه تحمل نداشتم اسمها را همانجور بود به حال خود

 رها کردم .روزی در حیاط مشغول بازی بودم که توپم به خانه دیوار به دیوارمان افتاد. چند

 سالی بود که اهالی آن خانه آنجا را ترک کرده بودند.پس از دیوار بالا رفتم "ناگهان چشمم

 به دیوار آن طرف افتاد وای خدا...کسی هم مانند من اسمهایی را روی دیوار نوشته بود تا

 نام همدلش را پیدا کند.ولی جای انگشت او هم مانند من در جایی بدون اسم رخنه کرده

 بود. وای ...من هر روز از پشت دیوار او را نشان می دادم و او هم مرا نشانه می گرفت

اما چه سود !دیگر کسی آنجا نبود

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 8:42 توسط حمید رضا |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا